تبليغاتX
روح تشنه

 

 

( بنام حق )

 

 

 

وقت آن است به ما عشق تو را هدیه کنن

ساغر از باده ی توحید به ما هدیه کنن

سحری دولت دیدار رخت دست دهد

بلکه ای دوست به ما شهد لقا هدیه کنن

عرشیان تا بسوی لیله ی قدرت آیند

قدری هم حال مناجات و دعا هدیه کنن

تهفه ی عشق تو شاید به فقیران بخشند

گوهری گاه سلاطین به گدا هدیه کنن

ای حکیمی که به درمان بلا شهله تویی

دردمندان تو را بلکه شفا هدیه کنن

حل عطایی نشدی ای دل مسکین و اسیر

تا تو را آیه ی احسان و عطا هدیه کنن

بال و پر سوختگانی خوش هستیم بما

اذن پرواز بسوی شهدا هدیه کنن

گریه بر روضه ی ارباب سراسر نور است

اشک فیضیست که از سوی سما هدیه کنن

دل بین الحرمینی به دعا می خواهیم

تا به ما منصب نوکر ز خدا هدیه کنن

آنقدر اشک فشانیم و بگوییم حسین

تا بما تذکره ی کرببلا هدیه کنن

 

 

(یاحق)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط .....  | 

 

 

 

 

(بنام حق)

 

باز هم یار نشد یار من و جمعه گذشت

باز از این بخت جفا کار دلم می سوزد

پا به پای شب عشاق دویدم عمری

چون تو ای شمع شب تار دلم می سوزد

ای زمان جمعه ی صبح فرج یار نشد

نرسد لحظه ی دیدار دلم می سوزد

آتش وصل سحر شعله به جان می فکند

در پس پرده ی پندار دلم می سوزد

عطر بذل و کرم و بخشش او می آید

دور ازآان گل ایثار دلم می سوزد

رمضان است و سر خانه خدا یار کجا

آه از این درد و دل آزار دلم می سوزد

شکوه از تشنه گیم نیست که از جرم فراق

جای لبهای عطش بار دلم می سوزد

آب می نوشم و در حسرت یار تشنه لبم

بر سر سفره ی افطار دلم می سوزد

باز هم صحبت آب و عطش و سوختن است

روضه ی داغ علمدار دلم می سوزد

 

 

 

(یاحق)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط .....  |