سیه روحیم از فرط گناه است
گناه خویش را کوچک شمردم
گناه کوچک شمردن خود گناه است
نباشد یک نفر راضی ز دستم
اسیر دین و حق الناس هستم
ندارم پیش یارم آبرویی
ز بس که توبه هایم را شکستم
دو چشمم پر ز تصویر حرام است
زبانم لقو گو و بد مرام است
اگر توبه نکرده جان سپارم
خداوندا دگر کارم تمام است
نگویم شکر نعمت های رب را
ندانم قدر خلوت های شب را
اگر ماه مبارک خسته حالم
نبردم فیض شعبان و رجب را
دمی با معرفت کاری نکردم
به غیر از معصیت کاری نکردم
فشار قبر را آسان گرفتم
برای آخرت کاری نکردم
تمام همتم دنیاست دنیاست
به چشمم کار زشتم خوب و زیباست
ز خود نامیدم و تنها امیدم
به گوشه چشمی از مهدی زهراست
بیا یار سفر کرده کجایی
گره بگشای کارم با دعایی
اگر امشب شبی رازی ز دستم
نصیب من شود عفو الهی
بیا و لطف خود را بیشتر کن
مرا با یک نظر مرد سفر کن
اگر هر جا که من هستم نیایی
بیا من می روم زین جا گذر کن
یاحق
عشق ما سامان ندارد جز تو یارب الفراق
جای صد پروانه ی آتش گرفته خالی است
هجر ما پایان ندارد جز تو یارب الفراق
سوختم از این جدایی در به رویم باز کن
زندگی امکان ندارد جز تو یارب الفراق
لایقت بر سفره ات مهمان ولی نالایقت
ره در آن سامان ندارد جز تو یارب الفراق
دل گرفتار هوای سینه ای ابری شده
دیده ام باران ندارد جز تو یارب الفراق
از خطا کاری به این درماندگی بنشسته ام
این خطا جبران ندارد جز تو یارب الفراق
ناله ام جوهر ندارد اعتنایی لازم است
بینوا خواهان ندارد جز تو یارب الفراق
آمدم بت های نفسم را ز دل بیرون کنم
دل به کس ایمان ندارد جز تو یارب الفراق
آبروداری کن ای با آبرو راهم بده
کس به من احسان ندارد جز تو یارب الفراق
میزبانت را بگو رو برنگرداند ز من
میهمان سلطان ندارد جز تو یارب الفراق
هم ره ماه مبارک بنده آمد روسیاه
نامه ی قفران ندارد جز تو یارب الفراق
با امیرالموءمنین در می زنم این خانه را
این عطا منان ندارد جز تو یارب الفراق
در ضیافت خانه اش همچون تو مولا هیچکس
اینچنین مهمان ندارد جز تو یارب الفراق
یاحق
با دست بسته از کف پا خار میکشم
تازه رسیدم به تو ای با وفا عزیز
دیر آمدم که آه شرر بار میکشم
مزدی بده به آب دو چاه نگاه من
کین آب را به زحمت بسیار میکشم
من قهر کردم از همه تا تو دوستم شوی
من منت نگاه تو صد بار میکشم
چیزی که هست معصیت ما و عفو توست
من کلبم و نفس به نمک زار میکشم
طوری درست کن که بدهکار تو شوم
واندم ببین که ناز طلبکار میکشم
عاشق نبوده ای که ببینی چه میکشم
من روز و شب ز دست تو آزار میکشم
خط نشان برای ضعیفی چو من نکش
من خود به خود ز طعنه ی اغیار میکشم
با آنکه مال خویش ز کف داده نرو باش
من با تلنگری همه جا جار میکشم
هر شب مرا به گریه بینداز و شاد باش
وانگه بگو ز بنده ی خود کار میکشم
ای با وفا نگاه تو آرامش من است
زین رو بود که دست ز انزار میکشم
من گله های غرو تو را میکنم طلب
ور نه کجا تو را سر بازار میکشم
حتی سحر ز آتش من ناله میکند
از خجلتی که بین حضار میکشم
یاحق