به جانانم قسم جانم حسین است
دو عالم دین و ایمانم حسین است
درون سینه ام کرببلاییست
گواه سر پنهانم حسین است
اگر گریم سرافرازانه گریم
به نی قاری قرآنم حسین است
گرفتم ذکری از استاد عشقم
چو زینب ذکر من جانم حسین است
صدایش گر کنم با صوت محزون
نوای قلب سوزانم حسین است
بجز هیئت سر و سامان ندارم
وطن اینجاست سامانم حسین است
دلم جز با رفیق هیئتی نیست
که یار جمع یارانم حسین است
چه خوب است اسمهای کربلایی
خوشا بر من که عنوانم حسین است
ز شهر هر دل عاشق بلند است
که در این شهر سلطانم حسین است
دلم هرگاه می گیرد بهانه
خدا را درد و درمانم حسین است
بدی که سر خانه ولایش
دو عالم کرده مهمانم حسین است
کسی که بر اساس حسن عادت
دهد عادت به احسانم حسین است
نه حرم نه زهیرم نه جوینم
اگر چه زشت خواهان حسینم
خداوندا بده خلق حسینی
که زینت بخش ایمانم حسین است
شهید دلبر زهرائیم کن
که سالار شهیدانم حسین است
یاحق
این صدای عاشقی بیچاره است
این نوای بنده ای آواره است
ای خدا بیچاره ها را راه ده
ره نشان بنده ای گمراه ده
ای خدا با دست خالی آمدم
خود ببین من به چه حالی آمدم
آمدم با هر بهانه سوی تو
تا ببینم بخشش نیکوی تو
من برای احتیاجم آمدم
خانه ی خوب آشنایی در زدم
بین که با حال سجودم آمدم
با تمامی وجودم آمدم
ای خدا من عبد خوبی نیستم
یا کریمان خود بگو من کیستم
من محب با صفایی نیستم
عاشق درد آشنایی نیستم
من وفور نعمتت نشناختم
من برون رحمتت نشناختم
من خودم را عقل کم بگرفته ام
شیعگی را دست کم بگرفته ام
شیعگی را تو عطا کردی به من
نوکری را هم روا کردی به من
ای خدایی که زمن رنجیده ای
عبدی از من رو سیه تر دیده ای
دیده ای اما نه در وقت سحر
نه درون مسجد و با چشم تر
آه از این ماجرای سخت من
که زده نفسم لگد بر بخت من
خویش را گم کرده ام من گم شدم
چوب اعمال بدم را خورده ام
با نشست یک مناجات سحر
اوج ورزیدم به هنگام سحر
هر چه از ظلمم ترحم کرده ای
مورد الطاف مردم کرده ای
هر که عباس علی را دیده است
جلوه هایی از علی را دیده است
بازهم من امتحان بد داده ام
تن به اخذ نمره ی رد داده ام
باز هم لطف تو می جویم علی
باز هم العفو می گویم علی
یا حق
سگ کوی تو به معراج برد دلها را
اشک بر آتش دل شعله ی صد چندان است
عاقبت آتش عشق تو بسوزد ما را
نوکرانت همه بیچاره ی هجران تو اند
زان که بیچاره کند داغ غمت زهرا را
جگری هست مرا سوخته از بی کسیت
تو مرا سوخته ای و من همه ی دنیا را
ارثم از خواهر تو ناله ی مستانه ی اوست
زینبت داده به من این هنر زیبا را
در دم تیغ غمت آب حیات است حیات
کشته ی تیغ غمت زنده کند عیسی را
با من ای نور خدا بهتر از این راه بیا
ای که انداخت خدا در ره تو موسی را
نه من از پیچش گیسوی تو مست آمده ام
خم گیسوی تو دیوانه کند مولا را
بس که فریاد زدم نام تورا آب شدم
که مگر آب رسانم جگر سقا را
یا حق